از شمال مي آمد. چشم و چراغ خانواده اش بود. خانواده زحمت كش و كشاورز كه همه اميد و آرزوي آنان فرزندشان بود كه رشته عكاسي خبري را انتخاب نموده است. پدر كهنسالش اميد داشت كه كم فروغي ديدگانش با بينائي و تسلط نگاه فرزندش جبران شود. بلندانديشه انه در اين آرزو بود كه فرزندش تصويرگر زيبائي ها و رسوا گر پليدي ها باشد. او كه در عمق نگاهش معصوميت و نجابت موج مي زد چگونه توان روبرو شدن و به تصوير كشيدن اين همه كژي هاي حاكم بر جامعه را داشت. اما او با باور و ايمان به رسالت خود همه سختي ها و مرارت ها را تحمل و شجاعانه در اين مسير گام برداشت. امروز او پس از سال ها كه موقع به بار نشستن آرزوهايش بود بر زمين نشست و همه زندگي را با تلخي و شادي آن نصيب ساكن قفس زندگي نمود و جايگاهي كه در آنجا شايد براي او وقبيله اش ، آسايش باشد پركشيد.پدر غمناك او اكنون خود را با چه تسلي دهد . كدامين كلام جادوئي قادر است كه اين غم عظيم را از دوش فرتوت او بردارد . دل شكسته مادرش با كدامين معجون و اكسير مي توان مرهم نهاد. اينده ناتمام او را چه مي شود . او كه در ابتداي زندگي بود وسرشوق گام بر مي داشت آيا اين دست تقدير و مشيت است كه بايد او را چنين بي سرانجام به دامان خاك تحويل دهد؟ آيا ما بايد هميشه دست قسمت را دخيل دانيم . اما نه .اين حادثه بارها تكرار شده و مي شود . در اينجا رابطه آزمون -خطا حاكم است. اينجا هر آزمون سرانجامي خطا دارد. هيچ كاري بدون پايان خوش نيست .هميشه بايد در سوگ و نگراني بود. دوستان او اكنون چه حس و حالي دارند .سر در گريبان غم نهاده اند و به سرنوشت غم انگيزي كه با آن رودر يند فكر مي كنند. وخشور . خبر رسان. او كه همه انرژي و توان خود را براي رسوائي پس پشت سياه سياست هاي ننگ آلود كرده است .او كه مي خواهد ملتي هوشيار و آگاه داشته باشد. اما به راستي كسي تاكنون از اندرون دالان تنهائي او خبردار است . او كه نه به جائي بند است. اصلا او را چه به بند ؟ او مي خواهد كه انديشه ها را از افتادن در مغاك تيرگي ها رها سازد. بي تعلق و كم ادعا است. هميشه آماج حملات كساني است كه به صلاح و فلاح ابن مردمان بي باورند، مي باشد. زندگي او به سختي مي گذرد . اما او را چه باك رسالت او از جنس ماده و متعلقاتش نيست. او هر شرايط سختي را در زندگي نجيبانه پذيرا است اما روح بلند خود را به معاوضه اهريمن نمي سپارد. زندگي او خالي از هر داشته و تعلقي است . هميشه كمبودها ي زندگي او را جلوي زن و فرزند مي رود خفيف سازد. اما درايت و بينش او و انجام كار اورا سر پا نگه مي دارد. هميشه به دور دست ها مي نگرد . اميدوارانه در اوج نااميدي آرزوي سرافرازي مردمانش را دارد. از كسي خود را طللبكار حساب نمي كند و به هيچ كس نيز مديون نيست. آزاد و رها است. و امروز ۶۴ نفر از اين قبيله روشنائي براي هميشه از دام تعلقاتي كه به پاي انسان بسته است رها شدند. اما آيا خدا نيز ازمرگ اين عزيزان نگران و پشيمان نيست. شايد اكنون خداوند در بارگاه تنهائي خويش نيز براي اين فرزندان معصوم خود سوگواري مي كند.ما هم در اين غم با او مشاركت مي كنيم.

