تبليغاتX
دون کیشوت

داستانكي با عنوان ×موضوع اصلي را فراموش نكن×خواندم كه خالي از لطف بازگوئي آن نيست . خانمي طوطي اي خريد، اما روز بعد آنرا به صاحب مغازه برگرداند و گفت اين پرنده صحبت نمي كند. صاحب مغازه پرسيد آيا در قفسش آينه اي هست ؟ طوطيها عاشق آينه اند . آنها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي كنند . آن خانم يك آينه خريد و رفت . روز بعد باز آن خانم برگشت ، طوطي هنوز صحبت نمي كرد . صاحب مغازه پرسيد: نردبان چه ؟ آيا در قفسش نردباني هست؟ طوطيها عاشق نردبان هستند، آن خانم يك نردبان خريد و رفت. اما روز بعد باز هم آمد. صاحب مغازه گفت : آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟! خوب مشكل همين است. به محض اينكه شروع به تاب خوردن كند ،حرف زدنش تحسين همه را برمي انگيزد . آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت. وقتي آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش كاملا تغيير كرده بود . او گفت : طوطي مرد. صاحب مغازه يكه خورد و پرسيد : واقعا متاسفم ، آيا او يك كلمه هم حرف نزد؟ آن خانم پاسخ داد : چرا ! درست قبل از مردنش با صدايي ضعيف از من پرسيد كه مگر در آن مغازه، غذايي براي طوطيها نمي فروختند؟

+ نوشته شده توسط حسین دهقان در دوشنبه بیست و ششم دی 1384 و ساعت 13:44 |